سیــــاه مشــق

بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن .............. نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب

سیــــاه مشــق

بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن .............. نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب

سلام.
به "سیاه مشق" هایم خوش امدید.
دوستانی که لطف می کنید و نظر می گذارید، یه لطف دیگه هم بکنید و خصوصی نظر نگذارید تا دیگران هم بهره مند شوند مگه جایی که واقعا ضرورت داره.
ممنون از همه دوستانی که نظر می گذارند و من رو با کلماتی بیشتر آشنا می کنند.
پایدار باشید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

۶۵ مطلب با موضوع «روایی» ثبت شده است

دانی ز چه رو نام نهادند زهرا؟؟

سه شنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۰، ۰۲:۴۵ ب.ظ

عید همگی مبارک . روز میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها و روز مادر بر همه مادران مبارک. ان شاالله پدر ها هم نصیبی از این روز ببرند. به پدر ها هم تبریک می گم. 


داشتم فکر می کردم که چرا اسم حضرت رو زهرا گذاشتند1 ؟  یا به قول خودم: دانی ز چه رو نام نهادند زهرا؟ خلاصه بعد از مطالعه فهمیدیم که (باز هم به قول خودم): زیرا متجلی شود این نور به دنیا. حالا زَهَرَ به عربی چی می شه رو خودتون در روایت بخونین. من که بسیار لذت بردم از این روایت. باز هم تبریک می گم روز ولادت تک بانوی معصوممان را. حضرت زهرا سلام الله علیها...

شیخ صدوق در علل الشرائع از ابان بن تغلب روایت کرده2 :
از امام صادق علیه السّلام پرسیدم: اى فرزند رسول خدا! چرا فاطمه را «زهرا» نامیدند؟ گفت:براى اینکه نور حضرت فاطمه روزى سه مرتبه براى امیر المؤمنین على بن ابى طالب جلوه مى‏کرد: نور او به هنگام اقامه نماز صبح در حالى که مردمان در خواب بودند، چنان مى‏درخشید که سفیدى آن داخل خانه‏هاى مدینه مى‏گردید و فضاى خانه‏ها را روشن مى‏نمود، آنان از این نور تعجّب مى‏کردند و به سوى رسول خدا مى‏شتافتند تا در باره منشأ آن نور سؤال کنند، و رسول خدا آنها را به جانب خانه حضرت فاطمه متوجه مى‏کرد، و هنگامى که آنان به سوى خانه ایشان نگاه مى‏کردند مى‏دیدند که فاطمه در محراب عبادت قرار گرفته و نورى از محراب ساطع مى‏شود، و آنگاه در مى‏یافتند که نور مذکور همان نورى است که از فاطمه ساطع مى‏گردد.
هنگامى که ظهر فرا مى‏رسید و فاطمه آماده نماز مى‏گردید نور زردى از چهره وى ساطع مى‏گردید و داخل خانه‏هاى اهل مدینه مى‏شد به طورى که در و دیوار خانه‏ها، و لباس و رنگ ایشان همه به زردى مى‏گرایید، پس هر گاه از آن نور پرسش مى‏نمودند، رسول خدا ایشان را روانه خانه فاطمه مى‏کرد و آنان مى‏دیدند که دختر پیامبر در میان محراب مشغول عبادت است و این نور از وى ساطع مى‏گردد.
و هنگامى که آفتاب غروب مى‏کرد چهره فاطمه به سرخى مى‏گرایید و نور قرمزى از او ساطع مى‏شد و فاطمه از این امر خوشحال گردیده شکر خدا را به جاى مى‏آورد، پس آن نور داخل خانه‏هاى مردم مى‏گردید و تمام آنها را سرخفام مى‏نمود، مردم مدینه از این امر تعجّب مى‏کردند و در باره آن با یک دیگر به گفتگو مى‏پرداختند و هر کس نظرى مى‏داد، بنا بر این نزد رسول خدا مى‏آمدند و علّت آن را جویا مى‏شدند و رسول خدا ایشان را به سوى خانه فاطمه مى‏فرستاد و آنها مى‏دیدند که فاطمه در محراب به عبادت ایستاده و آن نور از صورت وى ساطع مى‏گردد و مى‏فهمیدند که منشأ آن نور از کجاست.
پس آن نور در چهره فاطمه باقى بود تا زمانى که حسین علیه السّلام از وى متولّد گردید و آن نور به او منتقل شده و به ما رسیده است و همچنان در نزد ما خواهد بود، امامى بعد از امام دیگر، تا قیامت فرا رسد.

حالا من با این همه گناه اگه زمان حضرت زهرا بودم آیا موفق می شدم اون نور را ببینم؟ نوری که از صورت و محراب نماز ایشان متساعد می شد...معلوم نیست چشم دیدنش را می داشتم...

روزی های من

شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۱۱:۵۸ ب.ظ

به همراه وروجکم رفته بودیم اردو.* می گفت اردو خونه ی کی می ریم؟ گفتم اردو که خونه نداره که پسر. خلاصه جوابش را گفتیم اردوی شهید با هنر . خیالش راحت شد با گفتن آهان. و با ذوق و شوق رفتیم دنبال یکی از بچه ها و خلاصه که اخر شب سر از اردوگاه در اوردیم.

چیزهای خوبی یاد گرفتم1. اینکه می توان با خستگی و فشار زیاد هم لبخند زد حتی اگر خستگی از صورتت ببارد. چون دیدم مسئولمان را که همواره لبخند می زد و او چه زیبا مصداق قسمتی از این روایت شد: لِلْعَامَّةِ بِشْرَکَ وَ مَحَبَّتَکَ ... ایکاش من نیز مصداق قسمتی از این روایت می شدم ... صَبِّرْ عَلَى مَئُونَاتِ النَّاسِ نَفْسَکَ ...و با بی صبری هایم آنان را به باد نقد نمی گرفتم. 2  و یاد گرفتم که می توان شیطان و سلطان را با همکاری و تعاون از خود دور کرد.3

اما تلنگر هایی هم به خود زدم. که قدردان باشم نه شاکی. وقتی بچه های نشریه تا 4 صبح بیدار می ماند 4 دلم می سوخت از اینکه کسانی می امدند و متذکر می شدند که شما سر و صدای حرفتان نگذاشت ما بخوابیم. آن ها بحث بر سر مطالب داشتند 5 و ....

وقتی شب، کودک خردسالی را پشه ای میگزید و او از سوزش جیغ می زد و خوابش نمی برد می شنیدم صدای کسانی را که اعتراض می کردند و می دیدم و حس می کردم دل سوخته ان مادر را..به یاد مادرها و بیخوابی هایی که آنان بر بالین ما کشیدند افتادم. 6 آن زمان نبودم که به مادرم بگویم بخواب و کودکت را رها کن!!!

زیبایی های زیادی دیدم. حلالیت خواهی های دوستان. گذشت ها و لبخندها و همراهی ها و یاد دادن ها و گریه هایی که موقع پخش کلیپ یاد امام و شهدا می شنیدم و می دیدم و لرزش شونه هایی که دیدم و ...

سه روز را در یک پست خلاصه کردن توان من نیست. خداوند عالم است به خوبی ها و داناست به کاستی ها. ان شاالله کاستیهایمان را ندید بگیرد و خوبی هایمان را افزون.

پی نوشت: از تمام برگزار کنندگان این همایش و اردوی سه روزه و مدیران اجرایی که خیلی زحمت می کشیدن کمال تشکر را دارم و از همه دوستان حلالیت می طلبم. ان شاالله همواره برکات خداوند شامل حالشان شود و کربلا قسمت همه شان. اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم


ظــــــــــــرف

جمعه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۲:۲۶ ق.ظ

هر وقت می خواستم پست هامو قبل از جمعه بنویسم که لطافت و سنگینی جمعه ها رو تو وبم نریزم نشد که نشد و اتفاقا همون موقع به روز کردن هام جمعه ها شد. این بار از جمعه ها می گویم.

جمعه ای که به رسم ایرانی روز تعطیل است و به رسم کهن روز خانواده. به رسم اسلام روز نظافت و پاکیزگی1. به رسم بندگی روز عبودیت و بنده پروری2 . روز قبولی دوچندان اعمال و روز مضاعف شدن ثواب3 و عقاب ها...

جمعه انگار، ظرف وجودی عظیمی دارد برای صلوات. صلواتی که ثوابش فقط به شمارش پروردگار است. ظرف محدودی دارد برای معصیت. که معصیت در این روز عقاب بیشتری دارد. ظرف وسیعی دارد برای مناجات که اذکار فراوانی در این روز ذکر شده و هر چه به غروب نزدیک تر می شویم انگاز این ظرفیت وسیع تر و وسیع تر می شود. مانند افتابی که در غروب پهن می شود. و آن زمان است که دعای سمات را می خوانیم.

اما این جمعه با این همه ظرف وجودی اش برای طاعت و عبادت و و لایت و ظهور به چه درد من می خورد؟ منی که ظرفیت این ظرف را ندارم. من در روزها نهفته ام یا روز ها در من؟ اگر ظرفیت  من پذیرای وسعت جمعه را نداشته باشد ، آنگاه گمان میکنم : جمعه ها روز غم است. چون من ظرفیت شادی در ان روز را نداشتم. شادی ذکر و صلوات و مناجات.

در طول هفته مراقبه و مشارطه را باید داشت تا ظرفیتمان برای جمعه افزون شود.

باید تلاوت قران و ادعیه را داشت تا باز هم سعه وجودیمان عظیم تر شود.

دقت کردی هر چه به روز جمعه نزدیک تر می شویم تراکم مناجات ها بیشتر می شود؟ دعای کمیل. دعای صباح. دعای خاصه جمعه. دعای ندبه. نماز جمعه. غسل جمعه. اذکار و صلوات خاصه جمعه. دعای سمات و باز هم کمی ارام تر و ارام تر ...انگار جمعه برای به اوج رسیدن است. انگار جمعه قله ی روزهای دیگر است. انگار و انگار....

جمعه ها (البته هر روز اما جمعه ها خاص تر )، بسیار صلوات بفرستید بر محمد و ال محمد...

اللهم صل علی محمد  و ال محمد و عجل فرجهم 4

ادامه مطلب رو بخون. منفعت می بری. به یادت بسپار و توفیق عمل کردن رو هم از خداوند بخواه ...التماس دعا

یادگاری

شنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۸:۰۷ ب.ظ

بلند فکر می کنم:

امروز ناراحتم. دیروز و روزهای قبل هم اما امروز بیشتر. امروز احساس کردم مادری رو که در قلبم بود و همیشه کنارم بود از دست داده ام. چقدر سخت است تحمل چنین دردی. این بار از همبشه برایم سخت تر بود. ..چقدر برای علی سخت بود. همین طور که فکرش رو می کنم تحملش برایم سخت می شود. چه برسد به علی که لمس کرد بدن سرد عزیزترین کسش را.
خودت رو بزار جای علی. عزیزترین . تنها کسی که تو رو با تمام وجود حس کرده و درک می کنه و تنها کسی که تو این دنیای به این بزرگی شایستگی بودن با تو رو داشته بعد از مدت کمی که با هم بودید، بعد از اون همه سختی و زجری که به عزیزت وارد شده حالا اون رو از دست بدی...قلبت توانایی این رو داره که بعد از او بتپه؟ قلب من نداره.
مادرم، چقدر شاد می شدم وقتی به من می گفتند سیده خانم. همیشه ارزویم دیدار روی ماهت بود. نوازش دستان مهربانت و .. مادرم همیشه کنارم باش. من نیز مانند علی جز تو کسی رو ندارم. ..مادرم من نیز مانند زینب جز تو مادری ندارم..
جقدر سخت است نداشتن ان کسی که با تمام وجودت بهش عشق  و اعتماد داری. چه سخت است.سخت...در این دنیا، با این همه ادم ، بلاهایی بر سر تو بیاید؛ و تنها کسی که وجودش مایه ارامش توست، کنارت نباشد، همسفرت رو از دست بدی...یارت رو فقط درونت بتونی ببینی...اونوقته که توانایی ماندن نداری اما علی، به خاطر اسلام این همه مصیبت رو تحمل کرد...چه قلبی داشت زهرا بعد از پدرش و چه قلبی دارد علی بعد از زهرا....
شاید تنها یادگار مادرم در دستانم هست و ارامش من به این، که یادگارش رو تکرار کنم و تازه نگه دارمش. همواره کنارم باشد و ... مادرم ...یادگارت رو همیشه کنارم نگه می دارم.

 
ممنونم که یادگار به این زیبایی به من دادی...الله اکبر الله کبر الله اکبرالله اکبر ...الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله....سبحان الله سبحان الله سبحان الله سبحان الله...

یادگاری مادرم... ادامه مطلب را بخوان.

گنجیشکک اشی مشی

يكشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۱:۴۷ ب.ظ

راجع به قلب چی می دونی؟ عضو صنوبری شکل ...یه چیزی مثل چینی که زود می شکنه؟ یه چیزی مثل حباب که زود می ترکه؟ قلب، یه چیزی مثل گنجشکه.1 در روز هفت بار رنگ عوض می کنه. یه ساعت محبت شدید داره. یه ساعت خشم و غضب توش پر می شه. یه ساعت دیگه همه رو می بخشه. یه ساعت دیگه می شه مرکز کینه و دشمنی. این قلب ادمیزاده. من ادمیزاد باید با این قلب چه کنم؟ وقتی کنار بچه ام هستم از دستش عصبانی می شم، می زنمش، بعد وجدان درد م یگیرم، بغلش می کنم.  بچه ام دوباره کار بد می کنه دوباره عصبانی می شم. این یه مثال واضحیه از تغییر حالت های قلب در روز...حالا واقعا. من با همچین موجودی چه کنم؟

بیخود نیست وقتی می گن اگه این قلب سالم بمونه بقیه چیزها هم سالم می مونه.2 وقتی عصبانی می شه شنیدی می گن خون جلوی چشمش رو می گیره. این همون کار قلبه. قلب مثل پادشاه می مونه. اگه تبهکار باشه نابود می کنه اگه درستکار باشه بالتبع لشکریانش هم درستکار هستند و کارهای درست انجام می ده3 برای اینکه این گنجیشک رو بهتر بشناسی این روایت رو م یذارم بخونش دقیق. توش گفته قلب چی کاره است. انسان ها به واسطه این قلب چه حالت هایی براشون پیش می یاد و به چه مشکلاتی دچار می شن. (12 دسته)اخرش می رسی به این که هر چی هست زیر سر این قلبه.

قال علىّ علیه السّلام: لقد علّق بنیاط هذا الانسان بضعة هى اعجب ما فیه و ذلک القلب و له موادّ من الحکمة و اضداد من خلافها فان سنح له الرّجاء اذلّه الطّمع و ان هاج به الطّمع اهلکه الحرص و ان ملکه الیأس قتله الاسف و ان عرض له الغضب اشتدّ به الغیظ و ان اسعده الرّضا نسى التّحفّظ و ان غاله الخوف شغله الحذر و ان اتّسع له الأمن استلبته العزّة و ان اصابته مصیبة فضحه الجزع و ان افاد مالا اطغاه الغنى و ان عضّته الفاقة شغله البلاء و ان جهده الجوع قعدت به الضّعف و ان افرط به الشّبع کظّته البطنة فکلّ تقصیر به مضرّ و کلّ افراط له مفسد (الحدیت-روایات تربیتى    ج‏2   ص : 396)
على علیه السّلام در باره قلب آدمى که خلقتى بس عجیب و شگفت‏آور دارد فرموده است:

در این کانون تمایلات عاطفى، مجموعه‏اى از خواهشهاى حکیمانه و تمایلاتى ضدّ آنها گرد آمده است،

اگر امیدوار شود تمنّاى طمع خوارش میسازد،

اگر میل بآز و طمع در ضمیرش جنبش کند خواهش حرص تباهش مینماید،

اگر ناامید گردد اندوه و غم او را میکشد،

اگر حالت غضب بر وى دست دهد بشدّت خشمگین میگردد،

اگر خشنود شود خودداریهاى لازم را فراموش میکند،

اگر دچار خوف و هراس شود در جستجوى راه نجات، حیرت‏زده و مبهوت میگردد،

اگر در امنیّت و گشایش قرار گیرد غفلت و نادانى آن را از کفش میرباید،

اگر بمصیبتى دچار شود بى‏تابى رسوایش میکند،

اگر مالى بدست آورد توانگرى بطغیانش وامیدارد،

اگر فقر و تهیدستى آزارش دهد گرفتار بلا مى‏شود،

اگر گرسنگى بر او فشار آورد ناتوانى، گریبان‏گیرش میکند،

اگر در خوردن زیاده‏روى کند فشار شکم ناراحتش میسازد،

پس هر کوتاهى و کندروى در تمایلات، براى بشر زیان‏آور است، و هر افراط و تندروى نیز مایه فساد و تباهى است.

حالا با توجه به این روایت می تونی بگی چی کار باید بکنم با این قلب گنجیشککی ام؟؟؟
فقط کد می دم. ادامه اش رو با همین کد ها پیش ببر:
کد اول: خدا بهت یه عقلی داده که پیامبر درونته.4
کد دوم: خدا رو یادت نره. 5

دلم نیومد این سوال رو نپرسم. اگه شما گیر کنی بین دو تا گزینه برای رفتن و ماندن. رفتنی که قلب یکی رو می شکونه و ماندنی که بازم قلب یکی رو می شکونه، اونوقت چه می کنی؟؟؟

مستأجری!!

سه شنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۶:۳۵ ب.ظ

از تاکسی پیاده شد. رفت طبقه سوم که هنوز به صورت کامل دیوارهاش رو نساخته بود. خسته نباشید و خداقوتی به کارگران گفت و از آن ها پذیرایی کرد و تشکر و به سمت خانه اش حرکت کرد. خانمش از حال و اوضاع خونه پرسید. گفت درحال ساخته. نگران پول و امکاناتش بود.فکر می کرد1  و می گفت می تونیم سمبلش کنیم و از این اجاره نشستن در بیایم و بریم خونه خودمون. می تونیم هم یه کم سختی بیشتر تحمل کنیم و تلاش کنیم 2 و من هم کار می کنم تا به مصالح مرغوب تر خونه بهتری رو بسازیم و ...نگران بودیم قبل از اونی که بتونیم خونه رو تکمیل کنیم صاحبخانه ما رو از این خونه اجاره ای بندازه بیرون 3. اونوقته که نه جایی رو داشتیم بریم و نه خونمون رو کامل کرده بودیم.4  بالاخره یواش یواش تلاش می کردیم و سختی ها رو تحمل می کردیم. همیشه حواسمون بود که ما تو این خونه مستاجریم5  و معلوم نیست کی ما رو بیرون کنن. برای همین از لحظه لحظه ای که بودیم استفاده می کردیم برای ساختن خونه جدید و دائمی خودمون....

یه شب رفته بودیم خونه دوستم و شام رو دور هم بودیم. خیلی راحت و اسوده بودند. از وضع کار و زندگیشون که پرسیدم دیدم خیلی راحت و اسوده اند 6. هی مبل و رومبلیشون رو عوض می کردند و وسایل اشپزخانه نو می خریدند و قبلی ها رو می ذاشتن کنار خیابون. تعجب کرده بودم. گفتم خب این پولی که درمی یارین رو ذخیره کنین شاید یه روزی به دردتون خورد اما انگار نه انگار. گفتم خونه خریدین؟ با تعجب گفت مگه باید خونه بخریم؟ همین خونه ای که توش هستیم هست دیگه . رفتم تو فکر. مگه این ها مستاجر نیستن پس چرا به فکر یه خونه دائمی برای خودشون نیستن؟ مگه چقدر وقت دارن و تا کی می تونن تو این خونه بمونن؟ مگه نه اینه که این خونه اجاره ای رو در اختیارشون قرار دادن تا پول اجاره ندن و ذخیره کنن و بتونن خونه ای جدید و مستحکم تر بخرن 7 ؟ مگه چقدر این رومبلی ها و لوازم اشپزخانه با هم فرق می کنه  ؟ ارکوپال نارنجی با ارکوپال آبی چه فرقی می کنه 8 ؟

بی خود نیست که وقتی ادم حواسش به خونه اخرتش نباشه به همین خونه مستاجری که معلوم هم نیست تا چند لحظه و دقیقه و ساعت دیگه از این خونه بیرونش می کنن.9  و چه زیبا فرمود امیرالمومنین علی علیه السلام که : إِنَّ الدُّنیا مَشغَلَةٌ عَن غَیرِها وَلَم یُصِب صاحِبُها مِنها شَیئا إِلاّ فَتَحَت لَهُ حِرصا عَلَیها وَلَهَجا بِها وَلَن یَستَغنىَ صاحِبُها بِما نالَ فیها عَمّا لَم یَبلُغهُ مِنها (بحارالأنوار، ج78، ص453، ح21)

براستى که دنیا آدمى را به کلّى سرگرم خود مى‏سازد و دنیاپرست به چیزى از آن نرسد، مگر آن‏که باب حرص و شیفتگى به آن بر رویش گشوده شود و به آنچه از این دنیا دست یافته اکتفا نمى‏کند تا در پى چیزى که بدست نیاورده نرود.
ادامه مطالب هم که مثل همیشه پر است از نورهای کلام اهل بیت عصمت و طهارت.


آش رشته

پنجشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۴:۵۷ ب.ظ

زیر اجاق رو روشن کرد. شعله را متناسب با بزرگی قابلمه تنظیم کرد. قابلمه پرآب را گذاشت روی اجاق. اول نمک. بعد نخود و لوبیا را ریخت تو قابلمه. با دقت نگاه می کردم ببینم چه کارایی می کنه. نخود دو لیوان، لوبیا دو لیوان.می ذاره اب جوش بیاد. در قابلمه رو می ذاره. اجاق دیگه ای رو روشن می کنه. قابلمه کوچک تری می ذاره. آب و نمک و یه لیوان عدس را می ریزه و در قابلمه رو م یذاره. تا یکساعت کارش این بود که هی می یومد و چک می کرد که آبش تموم نشده باشه و شعله زیرش تنطیم باشه..

بعد از یک ساعت،  عدس رو خاموش کرده، سبزی رو رشته آش رو می ریزه، تو قابلمه ادویه می زنه. آرام آرام این مواد را هم می زنه. ازش می پرسم چرا لپه توش نمی ریزی؟ چرا لیمو عمانی بهش اضافه نمی کنی؟ یا اصلا چرا رب گوجه نمی زنی؟ یک لبخندی می زنه و میگه: اونوقت که دیگه نمی شه آش رشته....ماهی تابه رو می ذاره رو اجاق و شروع می کنه به سرخ کردن پیازهای خرد شده. ..اخرش آش رو میریزه تو یه کاسه بزرگ و با پیاز تزیینش می کنه.
می رم تو فکر. به جوابی که به سوالم داد فکر می کنم که چرا توش لیمو عمانی و لپه و .. نمی ریزه؟
 « اونوقت که دیگه نمی شه آش رشته »


کلاس آشپزی راه ننداختما. فقط داشتم فکر می کردم ما هم مثل همین قابلمه هستیم. قراره یک آش رشته خوب بشیم یا یک چیزی که نه اسم غذا داره و نه خوشمزه ست و نه به درد کسی می خوره؟ خب قاعدتا اگه قراره ته بگیریم و بسوزیم و معلوم نباشه که چی می شیم و به درد کسی نخوریم که هیچ. اما اگه می خوایم یه آش رشته ی خوب و جا افتاده بشیم اول باید بفهمیم که وجود ما مثل ظرفی می مونه که هرچی توش بریزی، آخرش اثر همون رو نشونت میده.1 نباید هر چیزی  بخونیم و بشنویم و ببینیم. اگه مواد اضافی و به درد نخور بریزیم تو قابلمه که دیگه نمی شیم «آش رشته»
باید توجه داشته باشم که از همون اول که تصمیم گرفتیم آشی بشیم که اثر بخش باشیم، رو شعله حرارت می ریم و سختی هایی رو می بینیم. شعله رو هم خدا همیشه متناسب با ظرف و عمر و ظرفیت ما تنظیم می کنه2. نگران این قسمتش نباش. فقط ما باید بتونیم گرمای این شعله رو تحمل کنیم تا بپزیم.
وقتی داری آش رشته ات رو می پزی باید بدونی اول چی توش بریزی و دوم چی3. اگه اونی رو که اول باید بریزی دیر بریزی خوب جا نمی افته و اونی رو که اخر بریزی همون اول انجام بدی باز هم نتیجه خوب نمی ده و له می شه. حواست باشه کارات رو به ترتیب انجام بدی. پله ها رو یکی یکی بالا بری. یه هو نخوای بپری پله سوم که می افتی.
...نخود دو لیوان برداشت. لوبیا هم ... هر کاری رو که انجام می دم باید متناسب باشه با اون ظرف4 و ...حساب کن دو کیلو بریزی تو یه ظرف یه کیلویی. اونوقت هم ظرف به نظر نمی یاد و چیز مزخرفی می شه هم اون دو کیلو موادت از بین می ره و ....
در مدت پخت آش رشته وجودت، هی باید چک کنی که نکنه آب قابلمه تموم شده باشه..هی باید چک کنی خودتو که کارات درست پیش بره، باید بامعیار ها بسنجیم 5و به کسایی که بلدن و میتونن مراقب باشن بگیم.  باید حواست باشه که یکی، همیشه حواسش به تو باشه. خدا. ائمه. عالمان دین.

فقط یادمون باشه  پیازهامون رو هم سرخ کنیم . اخلاق و اعمالمون رو زیبا انجام بدیم6 تا وقتی که آش رو تو ظرف کشیدیم، پیاز داغی هم برای تزیین داشته باشیم.

حوصله کردی یک باره دیگه دستور پخت رو بخون و ببین خودت چه جوری داری می پزی...

آش رشته خوبی می شی به شرطی که بخوای

بعدا نوشت: خوشحالم از اینکه دوستای خدایی دارم.7   می دونید چرا؟ اگه من یادم بره یا تنبلی کنم یا هر چی بهم متذکر می شین که : پس روایاتش کو؟ این خیلی خوبه. ممنون که اینقدر اهل بیت رو دوست دارید. اینقدری که مطلب رو بدون روایت نمی تونید بخونید. می خونیدها ولی خب می گین یه چیزیش کمه. ممنونم. روایات رو در ادامه مطلب گذاشتم . قشنگ و با مفهومه. بخونینش. همین خوندنش برکت می یاره. خیلی هم برکت می یاره.

قرار ساعت 4 صبح من

شنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۰، ۰۶:۲۴ ق.ظ

هنوز نرسیدم خونه. باید بیام ببینم کسی برام پیغامی کذاشته یا نه. دکمه تلفن رو می زنم ببینم صدای اشنا رو می شنوم یا نه. همش منتظرم. درونم غوغایی است . اروم و قرار ندارم. ای کاش زنگ زده باشه و برای فردا قراری بزاریم و ببینمش. اولی ...او نبود. دومی او نبود. سومی ... بازم او نبود... دیگه ناامید می شم . اروم می شینم رو زمین که یه هو .. اره خودشه . صدای خودشه...از جا می پرم. ..انگار که همین الان تماس گرفته. صداش رو می شنوم. برای فردا قرار گذاشته. حفظ می کنم. ساعت 4 صبح . میدان امام حسین. با چه ذوق و شوقی به ساعتم نگاه می کنم. ساعت  دوازده و نیم شب است. حساب میکنم تا صبح چقدر راه مونده. نه برای اینکه چند ساعت می تونم بخوابم بلکه برای اینکه چند ساعت دیگه می تونم ببینمش. سه ساعت و نیم دیگه می تونم ببینمش. می رم دوش می گیرم که پاکیزه باشم. چراغهارو خاموش می کنم که بخوابم. اما خوابم نمی بره.بعداز مدتی یواش یواش پلک هام گرم می شه و خوابم می بره. از جا می پرم. ساعت رو نگاه میکنم. هنوز ساعت یک و نیمه. می خوابم دوباره ...باز از جا می پرم. ساعت دو شده. می خوابم بازم..دوباره.. ساعت دو و نیم. ..باز می خوابم و دوباره از جا می پرم...ساعت یه ربع به سه...دیگه نمی تونم بخوابم. بلند می شم و حاضر می شم و می رم تا به قرار ساعت 4 صبحم برسم. هیشکی بیرون نیست. همه جا سکوت و تاریکی شبه. صدای جیرجیرک ها هم می یاد. ..می رم ..زودتر از قرار می رسم. چقدر این قرار برام مهم و حیاتی بود.

خدا هم مدت هاست داره به ما زنگ می زنه و رو قلبمون پیغام کذاشته..من چقدر منتظر پیامش هستم؟ اگه یه کم خدای مهربونم رو دوست می داشتم حواسم بهش بود که کی بهم زنگ می زنه. اگه 4 صبح هم باهام قرار بزاره که گذاشته نمی گم اخه 4 صبح هم ساعته قرار گذاشتنه که تو با من قرار گذاشتی! چون مشتاقم که ببینمش و باهاش حرف بزنم. برای همین اشتیاقه که منتظر هستم هر شب بهم بگه 4 صبح  پاشو از خواب نازت و بیا سر قرار تا من ببینمت و تو هم من رو ببینی.  خدا هر روز می ره سر قرار. اما من تنبلی می کنم و نمی رم. اصلا انگار نه انگار که ....
می دونی چرا نماز صبح بعضی ها قضا می شه؟ چون خدا رو اینقدر نفهمیدن و نگران نیستن که اگه نبیننش چه چیز بزرگی رو از دست دادن.
می دونی چرا بعضی ها نصف شب پا می شن و نماز شب که مستحبیه می خونن؟ چون خدا رو شناختن و اینقدر دوسش دارن که سر قرار حاضر می شن. تازه هی هم وسط شب بیدار می شن که نکنه دیر برسن سر قرار.
می دونی که ملاقات ساعت 4 صبح  یه ملاقات خصوصیه که به همه بلیطشو دادن و هر کسی رو راه نمی دن!!
تنها نماز مستحبی که سفارش شده اگه نخوندینش می تونی قضاشو به جا بیاری نماز شبه.

 خوبه بدونی وقتی نصف شب بلند می شی نماز شب بخونی، وضو می گیری سجاده پهن می کنی، شروع می کنی به خوندن و وسط نماز اونقدر خوابت می یاد که هی کله ات چپ و راست می شه و هی چشمات می ره ، اونوقت تو این حالت که هر کی پیشت باشه می گه وقت ملاقات تموم و از این جا برو و تازه کلی هم بهش بر می خوره که چرا بهش توجه نمی کنی، خدا چی بهت می گه؟ خدا به خاطر تو جلوی فرشته هاش افتخار می کنه که ببینین. بنده من با این همه خواب الودگی اش  اومده  سر قرار با من و داره این سختی رو تحمل می کنه. شما فرشته ها شاهد باشین که سه تا چیزو بهش می دم: گناهش رو می بخشم. توبه جدید نصیبش می کنم. روزی اش رو هم زیاد میکنم. 1

می خوای ببینی اگه نماز شب نخونی چی رو از دست دادی؟ یا اگه بیدار نشدی باید چی کار کنی؟ یا اگه بخوای بیدار شی دو تا ملک بیدارت می کنن؟ یا مثلا اگه خوابت خیلی سنگینه چه کنی؟ یا نماز شب روزیتو زیاد می کنه و عزت و شرف بهت می ده، صورت و صیرتت رو زیبا و نورانی می کنه و .... می خوای بدونی؟ ادامه مطلب رو بخون که کلی روایت ناب اون جا هست تا چیزای جدیدی رو یاد بگیری

گــــُـل یا گــِــل؟

دوشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۰، ۰۹:۰۵ ب.ظ
در این چند صباحی که افراد مختلف رو دیده و در حد عمر خودم همصحبتی با ان ها رو تجریه کرده ام بیشتر به روایات معصومین یقین پیدا کردم. جریان همون لطیمئن قلبی است. وقتی که می خونم بهترین دوست تو کسی است که اگه خدا رو یادت رفت یادت بندازه1 و... بهترین دوست تو کسی است که عیب تو رو بهت بگه.2.بهترین دوستت کسیه که عیبت رو در نهان بهت بگه3...بهترین دوستت کسیه که عیبت هاتو نبینه4 و خوبی هاتو ذکر کنه5....بهترین دوستت کسیه که جلوی روت ازت تعریف نکنه و به قول خودمون از پشت بهت خنجر نزنه ....

همه این ها نشان از اهمیت رفاقت رو می ده. چون وقتی همنشین کسی باشی شبیه اون می شی6.  این شعر رو شنیدی حتما:

کمال همنشین در من اثر کرد                             وگرنه من همان خاکم که هستم

 اینکه می گن اگه صبور نیستی خودت رو به صبر بزن صبور می شی و در علت این که صبور و حلیم می شی می فرمایند که کم کسی پیدا می شه که خودش رو شبیه گروهی بکنه و شبیه اون گروه نشه.... یادش بخیر یه داستان هایی رو می خوندیم که شخصی قالبی رو ساخته بود و دور انار گذاشته بود که همین طور که انار می رسه شکل اون قالب رو بگیره. دوستان و اطرافیان ما هم همین طورند. ما قالب اونها رو می گیریم. اگه می خوای به راه خدا بری کسایی رو انتخاب کن همسفرت بشن که اهل این راه نورانی باشن. کسی که نور رو نمی تونه ببینه چطور می خواد همسفر یه راه نورانی برای تو باشه. قاعدتا چون نور رو نمی تونه تحمل کنه تو رو می کشونه به جاهای تاریک.7

اگه دوستت رو خیلی دوست داری سعی کن اطرافیانش رو از ادمهای خوب پر کنی تا بتونی همراهش باشی اگه نمی تونی و می بینی رو خودت تاثیر منفی می ذاره خودت رو از اون جدا کن. اره با تو ام. تویی که همسفر منی. اگه همسفر بودنت با من نوعی، باعث می شه از راه خارج بشی من رو حذف کن. هر کسی رو ...



وقتی بین گل ها باشی بوی گل ها رو می گیری و وقتی بین زباله ها باشی بهترین و زیباترین لباس رو هم داشه باشی باز هم بوی زباله می گیری و الوده می شی مگه اینکه بتونی الودگی ها رو پاک کنی.

روایات رو هم بخون. نکته های ظریفی توش داره . در مورد محبت و خوشبختی و دوستی با جه کسی و... از دست ندی.

لحظات آخر دیگری هم هست...

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۸۹، ۱۱:۳۹ ب.ظ
ساعت های اخر سال است. گوشه ای نشستم و می اندیشم که این سال را چه کرده ام. روزها و شب ها را یکی یکی رد می کنم. سفارش شده 365 بار به تعداد روزهای سال دعای تحویل رو بخونیم. می خونم: یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل والنهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا إلی أحسن الحال..روز اول سال 89. حرم امام رضا علیه السلام... دومی رو می خوانم یا مقلب القلوب و الابصار یا ... روز دوم سال و ...می خونم و به یاد می یارم. خیلی روزها رو یادم نمی یاد. خیلی خاطرات رو نتونستم در ذهنم حک کنم. خیلی اتفاقات رو می بینم و شکر 1می کنم که خدا حافظم بوده. خیلی زیبایی ها رو می بینم که خدا توفیقش را داده و دهانم را به ذکر حمدش معطر می کنم. روزها یی که سر کلاس درس بودیم. روزهایی که کنار محبوب ترین کسم بودم. روزهایی که کودکم را د راغوش می گرفتم. روزهایی که طبیعت الهی را بارانی و برفی و افتابی دیدم. روزهایی که ....
سال زیبایی بود اگر زیبا ببینم. سال پر خیری بود اگر خیر و برکت خداوند رو بفهمم.  سال نورانی بود اگر خود را در راستای نور الهی قرار بدم. سالی بود که گذشت. می اندیشم 2روزهایی که از دستم رفته و ساعت هایی که می تونستم کارهای بهتری رو انجام بدم و ...حال که سالی دیگر قرار است پیش روی من باشد آیا این رفته ها رو جبران خواهم کرد و از روزهایم بهترین استفاده را خواهم برد؟ آیا هر روزم رو عید قرار می دهم که فرمودند: روزی که در ان گناه نشود عید است.3 آیا نعمت های خدا را خواهم دید و شکر گزار خواهم بود؟ آیا و آیا و آیا...
چه زیبا می شود اگر یک سال رو یک روز حساب کنم4: اول سال با خود مشارطه داشته باشم که این سال رو چگونه سپری کنم. هر روز و هر ساعت از این سال رو به مراقبه بپردازم که نکته ای، توفیقی، خیری از دستم نرود و ساعت های پایانی سال 90 می شود لحظات محاسبه سالیانه ام که این سال رو چگونه سپری کرده ام.


برای امسالت خوب برنامه ریزی کن
: امام صادق علیه‏السلام : اِنْ اُجِّلْتَ فى عُمُرِکَ یَومَیْنِ فَاجْعَلْ اَحَدَهُما لاَِدَبِکَ لِتَسْتَعینَ بِهِ عَلى یَومِ مَوتِکَ. فَقیلَ لَهُ : وَ ما تِلْکَ الاِْسْتِعانَةُ؟ قالَ : تُحْسِنُ تَدبیرَ ما تُخَلِّفُ وَ تُحْکِمُهُ؛ (غرر الحکم، ح 3298)
اگر در عُمرت دو روز مهلت داده شدى ، یک روز آن را براى ادب خود قرار ده تا از آن براى روز مُردنت کمک بگیرى. به امام گفته شد : این کمک گرفتن چگونه است؟ فرمودند : به این‏که آنچه را از خود برجا مى‏گذارى ، خوب برنامه‏ریزى کنى و محکم‏کارى نمایى.
حواست باشه که اخر سال و لحظه ای هم هست که جواب نعمت هایی رو باید بدی و سخت نباشه برات جواب دادن. پس خوب بیاندیش که چه می کنی و چه قراره بکنی و ...: پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله : لا تَزولُ قَدَما عَبدٍ یَومَ القیامَةِ حَتّى یُساَ لَ عَن اَربَعٍ عَن عُمُرِهِ فیما اَفناهُ وَ عَن شَبابِهِ فیما اَبلاهُ وَ عَن مالِهِ مِن اَینَ اَ کتَسَبَهُ وَ فیما اَ نفَقَهُ وَ عَن حُبِّنا اَهلَ البَیتِ ؛( خصال، ص 253، ح 125)
انسان، در روز قیامت، قدم از قدم برنمى‏دارد، مگر آن که از چهار چیز پرسیده مى‏شود: از عمرش که چگونه گذرانده است، از جوانى‏اش که چگونه سپرى کرده، از ثروتش که از کجا به دست آورده و چگونه خرج کرده است و از دوستى ما اهل بیت [پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله].