سیــــاه مشــق

بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن .............. نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب

سیــــاه مشــق

بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن .............. نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب

سلام.
به "سیاه مشق" هایم خوش امدید.
دوستانی که لطف می کنید و نظر می گذارید، یه لطف دیگه هم بکنید و خصوصی نظر نگذارید تا دیگران هم بهره مند شوند مگه جایی که واقعا ضرورت داره.
ممنون از همه دوستانی که نظر می گذارند و من رو با کلماتی بیشتر آشنا می کنند.
پایدار باشید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

محل عبور و مرور

يكشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۰، ۰۱:۰۷ ب.ظ

در گذر روزها و شب ها حتما درگیر مشکلات زیادی شده اید. غم به شما تحمیل شده. بی وفایی رو چشیده اید. بی انصافی رو دیده اید و خیلی موارد دیگه...

اگه این ها رو به مادر بزرگت بگی یا به پدربزرگت یه جمله مشترک بهمون می که که: دنیا همینه دیگه...شاید سه کلمه باشه ولی کلی حرف توش داره...

دنیا همینه که باید توش سختی دید1. دنیا جای ماندن نیست.2 دنیا مقصود من و تو نیست3. دنیا جاییه که سه طلاقه داده شده.

دنیا جاییه که باید ازش عبور کرد و اگر بخواهی توش بمونی می شی یه زندانی4. مگه به زندانی چی می دن جز سختی و ...

هر چقدر هم که این محل عبور و مرور، زیبا باشه بازم ادم ازش عبور می کنه که برسه به خونه اش. مگه نه؟

امّا

پس از این دنیا و سختی هاش و گذشت شب و روز باید چیزی بگیری که ارزش این همه سختی کشیدن و زندان شدن  و ... را داشته باشد.

چی باید بگیریم؟ چه جوری باید بگیریم؟

روایات مربوط به دنیا رو ادامه مطلب می ذارم.

باز نشر این مطلب:   سایت جام نیوز          و           سایت صراط نیوز

من چی بگیرم؟

يكشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۰، ۰۴:۴۵ ب.ظ

منتطر بودم چراغش روشن بشه تا شروع کنم. هنوز نیومده. شاید حدود ده دقیقه رفتم فرفر.می دونین که کجاست. همین کوچه بغلی. همین جا که شاید خیلی هامون توشیم و غافلیم که...غافلیم که...هر لحظه ای که می گذره، عمرمون داره می گذره. هر لحظه که می گذره، عمرمونه که داره کم می شه. هر لحظه که می گذره مرواریدهاییه که میتونستیم جمع کنیم و نکردیم...قلبم گرفت...از کوچه بغلی اومدم بیرون...یاد کلام اون بزرگی افتادم که به من می گفت: می دونی علماء قدیم چرا نعلین می پوشیدن؟ عرض کردم نه. نمی دونم. شما بفرمایید.

فرمود: چون اونقدر وقت نداشتند که بخوان پاشنه ی کفش رو بالا بکشن....کمی تفکر...اگر تا آخر عمر روی این جمله گیر کنم جا داره...و گیر کرده ام...مانند...

روایت زیبایی بود...روایتی که هنوز که هنوزه و چندین ماه هست از خوندنش گذشته ام اما هنوز برایم تازگی داره و تفکر و شاید حسرت و بعد از آن همت و امید و تلاش ...

قال امیرالمومنین علی علیه السلام: 

 «أن اللیل و النهار یعملان فیک ، و یأخذان منک ، ‏  ،فخذ منهما .» غررالحکم/ص151

امیرالمؤمنین در کلامی فرمودند : 

شب و روز در تو اثر می‌گذارند و در تو عمل می کنند ، تو هم یک چیزی از آنها بگیر.

من چی می تونم بگیرم که قابل قیاس باشه با چیزی که اون از من می گیره؟ چی؟ واقعا چی؟


پی نوشت:  بیاییم کمی با هم روش فکر کنیم. یه کم فقط.. این سوال رو بی جواب نذار برای خودت.

بعدا نوشت: یه مطلبی رو درباره گناه کردن و توبه و ... خوندم از دوستم که حیفم اومد لینکش رو براتون نذارم. حتما بخونین و سعی کنین حسش کنین.

سیاه مشق

دوشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۰، ۱۲:۴۹ ق.ظ

امشب شب عید است. میلاد قسمتی از نور. مگر می شود این انوار رو از هم جدا کرد وقتی همه آن ها یک نورند. وقتی همه در یک راستا نورافشانی می کنند.  کلهم نور واحد...اسعدالله ایامکم...روزهایتان سعید و پر از نیک بختی. عیدتان مبارک.

چند وقتی است برخی از دوستان از من می پرسند علت نام وبلاگم را. سیاه مشق. برخی با نام سپید مشق لینک می کنند. برخی زیبا مشق. اما نمی دانید که سیاه مشق چه زیبا هنری است. برای برخی توضیح می دهم می گویند مگر تو خطاطی!

خطاط نیستم اما تمرین مشق می کنم. وقتی استاد خطاطی، در نوشتن های متن کمی وارد می شود برای تمرین هایش و نمایش هنرمندی اش حروف رو آنچنان کنار هم می چیند با فاصله هایی معین و خلاقیت  و نوآوری هایش، بدون نقطه اکثرا و گاها وجود نقاط رو برای زینت می آورد، هی تکرار می کند حروف رو کنار هم؛ انگار که قرار است این حروف با او حرف بزنند، انگار که حروف شیره ی جان استاد است...شیره ی جانش است..این نام را گذاشتم چون تمرین مشق می کنم برای مولایم. برای معبودم. او مرا نظاره گر است. تمرین می کنم: آنچنان بایستی به خلائق مهر ورزی کنم تا قلبم پر مهر شود. ان جنان بایستی از خطاهای دیگران بگذرم و تمرین کنم تا قلبم صحنه ی گذار شود. آن چنان بایستی زیبا دیدن ها و قضاوت نکردن ها رو تمرین کنم و سیاه کنم برگ دفترم را، تا نعمت ها و زیبایی های خدا را که بهترین جلوه شان وجود دوستانی چون شماست ببینم و قدر بدانم و نگه دارم...پس می بینید که بسیار راه دارم برای سیاه مشق هایم...هنوز در کشیده ی اول مانده ام. هنوز ...


داشتم روایت می خواندم. مهمان خوانده و ناخوانده ای امد. سیاه مشقش رو برایم نوشت و فرستاد. حیفم آمد نخوانید . در عمق کلامش بروید. برخی جملات و کلمات رو در دل گفته است. مثل برخی قسمت های حروف  در سیاه مشق ،که درهم تنیده می شود و با دقت است که  مشخص می شود.(این بار روایات کلام این مهمان را برایتان نوشتم در ادامه مطلب)..بسم الله ..بخوانید...

از روزی که سرشته اند دوشنبه و پنج شنبه1 ها قرار است مشق هایم را ببینی

دیدم من که اهل نوشتن نیستم
تازه نوشته هایم پر است از نقطه
نقطه های من هم دل را میسوزاند
و سیاهی های قلبم2را فریاد میزنند
مهدی جان من شرمنده میشوم اگر بخواهی ببینی
نه
باید کاری کنم
مشق که باید بنویسم
پس رفتم سراغ مشقی که نقاطی که در آن به چشم میخورد سیاه نیست ، سفید است
و آن نقطه های بین سیاه مشق هاست
نقطه های اشک و پشیمانی3 بین هر نقطه سیاه
سیاه مشق هایم را دوست دارم

چون گمانم این است
هم زیاد است و هم اگر نقطه دارد نقطه هایش سفید میزند
در سیاه مشق کسی به دنبال سیاهی نیست.
بلکه سفیدی ها به رخ میکشانند خود را.
چون سیاه مشق که چیزی ندارد
خودش دارد داد میزند من سیاهم4
میدانی
کسی که فریاد میزند من سفیدم ، سیاهی هایش مرا میگیرد5
و میدانم در سیاه مشق هایم
سفیدی هایش را به دنبال میگردی
مهدی جان
سعی میکنم سیاه مشق هایم سفیدی هم داشته باشد .

غنیمت شمارید

دوشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۰، ۰۲:۴۱ ق.ظ

همیشه لازم نیست وقتی کسی تشویقت میکنه یه کار خوب رو انجام بدی و انگیزه ات برای انجامش خوب باشه. گاهی اوقات هست که یکی شاید دلت رو بشکونه و این دل شکسته باعث بشه محکم بایستی. بهتر بشی. نه از جهت روکمکنی بلکه به خاطر اینکه به خودت بفهمونی که تو می تونی.

گاهی اوقات هست که گمان میکنی دیگه باید همه چی رو تعطیل کنی. یا با هیشکی حرف نزنی یا بری تو یه غار و به یار غار هم حتی فکر نکنی. این جور مواقع جون می ده برای اینکه دلت رو که خالی از همه هست پذیرای وجود خدا کنی. نه اینکه خدا رو هم مثل چیزای دیگه بزاری کنار.

خدا رو در همه حالاتت نگه دار.

ذهنت رو رو این قفل کن که هر اشتباه و خطایی هم میکنی خدا رو فراموش نکنی.

فراموش نکردن خدا هم به اثارشه. اینکه نماز بخونی و باهاش حرف بزنی. قرانش رو بخونی. اطاعتش رو بکنی. اونوقته که خدا هم به مددت می یاد. البته خدا که همیشه مددکار ماست.

سه ماه زیبا رو پیش رو داری. سه ماهی که خودت رو چندین درجه بالا ببری. ذکر لا اله الا الله هر روز 1000 تا . نتونستی در کل ماه رجب 1000 تا. دعای رجب. . سعی کن خودت رو نورانی کنی.

نور بدی به بقیه تا انعکاس نوری که می دی خودت رو چند برابر نورانی کنه.

برای ما هم اون ته ته ها یه کوچولو دعای خیر بکن که خدایا لذت ایمان رو به این بنده ات بچشان...ممنونم...

پی نوشت1: غنیمت شمارید رو از دست ندید!! غنیمت شمارید...

پی نوشت 2: ممنون از کسی که خودش می دونه کیه. از همه لطف هاش. زحمت هاش. صبوری هاش. حوصله به خرج دادن هاش. یادم باشه یاد بگیرم ازش...ممنون.

پی نوشت3: دلم تنگ شده بود برای قلم زنی. سیاه کردن صفحه و نوشتن مشق هایم. سیاه مشقهایی که باید در ذهنم بنکارم اما...تمرین سیاه مشقی ام به کجا رفته؟؟!!!

پی نوشت 4: اعمال ماه رجب رو یادت نره به جا بیاری. از دست ندیم

گنجیشک بودن هم بد نیستا

يكشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۰، ۰۱:۱۱ ق.ظ

امروز می خوام حرفای یک استاد رو به شاگردش براتون بزارم. گمونم برای همه مفید باشه اگر چه که شاگرد  می گه این کلام رو نفهمیده. براش بنویسید که استاد چی می خواست بهش بفهمونه. این پست اختصاص داره به شاگرد که حرف استاد رو ماها براش بازتر کنیم. پس بسم الله. 

استاد:  میگن گنجشک میشینه روی  نازک ترین شاخه درخت ، شاخه ای که چند لحظه دیگه میشکنه.  اما در اون بالا بدون اعتنا به شکست شاخه  راحت اواز میخونه  انگار نه انگار که مشکلی الا ن پیش میاد  چون اعتماد داره که پرواز بلده وبه موقع بالهاشو باز میکنه ومیپره

 مشکل خیلی از ماها یا نداشتن بال پرواز است ویا اعتماد نکردن به بال پرواز 

 وقتی بحرانی در زندگی پیش میاد، اگه گنجشک باشی، نه فحش میدی ونه سخت میگیری   چون مطمئنی آخرش میپری. وقتی چنین شد در آرامش آواز میخونی .وقتی چنین شد به موقع و درست تصمیم میگیری. ادمهای قوی وقدرتمند معنوی  در طوفانها لبخندشون بیشتره، چون مطمئن هستند که موقع رسیدن عنایت خداست  پس به خدا اعتماد کن

 ارزوی مرگ1 یکی از کمالات است  ولی کدوم ارزو و کدوم مرگ  قران هم میگه بگو اگر راست میگید که شما به خدا نزدیکید تمنای  مرگ کنید 2 مضمون این سخن

 شیعه و مومن فحش3 نمیده  دهان ماها پاکتر از اون است که بوی تعفن داشته باشه  بوی تعفن اگه در دهن ما باشه نزدیکترین بینی کدوم بینی است؟  بینی خودمان  پس این بو تعفن قبل از همه خودمان را اذیت میکند بعد دیگران را  اما اگه معطر باشه چی  اولین نفر دماغ خودمان خوشبو میشود پس معطر کن عالم را  به همین خاطر قران میگه  اگه خوبی هم بکنید به خودتان میکنید  بدی هم بکنید به  خودتان میکنید  ما به عالمی نور میدهیم وعطر میدهیم  اگر اعتماد به خدا بکنیم

پی نوشت 1: جهت راهنمایی و مثلا اینکه من فهمیدم!!!. کلام استاد سه بخش بود. یکی مربوط به بحران. یکی مربوط به مرگ و یکی مربوط به فحاشی کردن و این ها...

پی نوشت 2: این شاگرد بیچاره روزی جند بار قراره بیاد نظراتتون رو بخونه. پس براش توضیح بدین. من هم تند تند نظرات رو تایید می کنم که زودتر به جوابش برسه.

پی نوشت 3: شاگرد ! به حرف استاد گوش ندادی حداقل بیا به حرف همکلاسی هات گوش بده


دانی ز چه رو نام نهادند زهرا؟؟

سه شنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۰، ۰۲:۴۵ ب.ظ

عید همگی مبارک . روز میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها و روز مادر بر همه مادران مبارک. ان شاالله پدر ها هم نصیبی از این روز ببرند. به پدر ها هم تبریک می گم. 


داشتم فکر می کردم که چرا اسم حضرت رو زهرا گذاشتند1 ؟  یا به قول خودم: دانی ز چه رو نام نهادند زهرا؟ خلاصه بعد از مطالعه فهمیدیم که (باز هم به قول خودم): زیرا متجلی شود این نور به دنیا. حالا زَهَرَ به عربی چی می شه رو خودتون در روایت بخونین. من که بسیار لذت بردم از این روایت. باز هم تبریک می گم روز ولادت تک بانوی معصوممان را. حضرت زهرا سلام الله علیها...

شیخ صدوق در علل الشرائع از ابان بن تغلب روایت کرده2 :
از امام صادق علیه السّلام پرسیدم: اى فرزند رسول خدا! چرا فاطمه را «زهرا» نامیدند؟ گفت:براى اینکه نور حضرت فاطمه روزى سه مرتبه براى امیر المؤمنین على بن ابى طالب جلوه مى‏کرد: نور او به هنگام اقامه نماز صبح در حالى که مردمان در خواب بودند، چنان مى‏درخشید که سفیدى آن داخل خانه‏هاى مدینه مى‏گردید و فضاى خانه‏ها را روشن مى‏نمود، آنان از این نور تعجّب مى‏کردند و به سوى رسول خدا مى‏شتافتند تا در باره منشأ آن نور سؤال کنند، و رسول خدا آنها را به جانب خانه حضرت فاطمه متوجه مى‏کرد، و هنگامى که آنان به سوى خانه ایشان نگاه مى‏کردند مى‏دیدند که فاطمه در محراب عبادت قرار گرفته و نورى از محراب ساطع مى‏شود، و آنگاه در مى‏یافتند که نور مذکور همان نورى است که از فاطمه ساطع مى‏گردد.
هنگامى که ظهر فرا مى‏رسید و فاطمه آماده نماز مى‏گردید نور زردى از چهره وى ساطع مى‏گردید و داخل خانه‏هاى اهل مدینه مى‏شد به طورى که در و دیوار خانه‏ها، و لباس و رنگ ایشان همه به زردى مى‏گرایید، پس هر گاه از آن نور پرسش مى‏نمودند، رسول خدا ایشان را روانه خانه فاطمه مى‏کرد و آنان مى‏دیدند که دختر پیامبر در میان محراب مشغول عبادت است و این نور از وى ساطع مى‏گردد.
و هنگامى که آفتاب غروب مى‏کرد چهره فاطمه به سرخى مى‏گرایید و نور قرمزى از او ساطع مى‏شد و فاطمه از این امر خوشحال گردیده شکر خدا را به جاى مى‏آورد، پس آن نور داخل خانه‏هاى مردم مى‏گردید و تمام آنها را سرخفام مى‏نمود، مردم مدینه از این امر تعجّب مى‏کردند و در باره آن با یک دیگر به گفتگو مى‏پرداختند و هر کس نظرى مى‏داد، بنا بر این نزد رسول خدا مى‏آمدند و علّت آن را جویا مى‏شدند و رسول خدا ایشان را به سوى خانه فاطمه مى‏فرستاد و آنها مى‏دیدند که فاطمه در محراب به عبادت ایستاده و آن نور از صورت وى ساطع مى‏گردد و مى‏فهمیدند که منشأ آن نور از کجاست.
پس آن نور در چهره فاطمه باقى بود تا زمانى که حسین علیه السّلام از وى متولّد گردید و آن نور به او منتقل شده و به ما رسیده است و همچنان در نزد ما خواهد بود، امامى بعد از امام دیگر، تا قیامت فرا رسد.

حالا من با این همه گناه اگه زمان حضرت زهرا بودم آیا موفق می شدم اون نور را ببینم؟ نوری که از صورت و محراب نماز ایشان متساعد می شد...معلوم نیست چشم دیدنش را می داشتم...

روزی های من

شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۱۱:۵۸ ب.ظ

به همراه وروجکم رفته بودیم اردو.* می گفت اردو خونه ی کی می ریم؟ گفتم اردو که خونه نداره که پسر. خلاصه جوابش را گفتیم اردوی شهید با هنر . خیالش راحت شد با گفتن آهان. و با ذوق و شوق رفتیم دنبال یکی از بچه ها و خلاصه که اخر شب سر از اردوگاه در اوردیم.

چیزهای خوبی یاد گرفتم1. اینکه می توان با خستگی و فشار زیاد هم لبخند زد حتی اگر خستگی از صورتت ببارد. چون دیدم مسئولمان را که همواره لبخند می زد و او چه زیبا مصداق قسمتی از این روایت شد: لِلْعَامَّةِ بِشْرَکَ وَ مَحَبَّتَکَ ... ایکاش من نیز مصداق قسمتی از این روایت می شدم ... صَبِّرْ عَلَى مَئُونَاتِ النَّاسِ نَفْسَکَ ...و با بی صبری هایم آنان را به باد نقد نمی گرفتم. 2  و یاد گرفتم که می توان شیطان و سلطان را با همکاری و تعاون از خود دور کرد.3

اما تلنگر هایی هم به خود زدم. که قدردان باشم نه شاکی. وقتی بچه های نشریه تا 4 صبح بیدار می ماند 4 دلم می سوخت از اینکه کسانی می امدند و متذکر می شدند که شما سر و صدای حرفتان نگذاشت ما بخوابیم. آن ها بحث بر سر مطالب داشتند 5 و ....

وقتی شب، کودک خردسالی را پشه ای میگزید و او از سوزش جیغ می زد و خوابش نمی برد می شنیدم صدای کسانی را که اعتراض می کردند و می دیدم و حس می کردم دل سوخته ان مادر را..به یاد مادرها و بیخوابی هایی که آنان بر بالین ما کشیدند افتادم. 6 آن زمان نبودم که به مادرم بگویم بخواب و کودکت را رها کن!!!

زیبایی های زیادی دیدم. حلالیت خواهی های دوستان. گذشت ها و لبخندها و همراهی ها و یاد دادن ها و گریه هایی که موقع پخش کلیپ یاد امام و شهدا می شنیدم و می دیدم و لرزش شونه هایی که دیدم و ...

سه روز را در یک پست خلاصه کردن توان من نیست. خداوند عالم است به خوبی ها و داناست به کاستی ها. ان شاالله کاستیهایمان را ندید بگیرد و خوبی هایمان را افزون.

پی نوشت: از تمام برگزار کنندگان این همایش و اردوی سه روزه و مدیران اجرایی که خیلی زحمت می کشیدن کمال تشکر را دارم و از همه دوستان حلالیت می طلبم. ان شاالله همواره برکات خداوند شامل حالشان شود و کربلا قسمت همه شان. اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم


ساتـــــــــــــــــر

چهارشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۱۲:۱۴ ب.ظ
این جمله رو زیاد شنیدیم: انسان جایز الخطاست. با یه کوچولو اغماض می تونم بپذیرم جمله قبل رو. انسان ممکن الخطاست. امکانش هست که خطا و اشتباه بکنه ولی قرار نیست که بهش چراغ سبز بدیم و بگیم که جایز هست که خطا بکنی. نه اتفاقا خیلی هم سفارش شده به اینکه هر کاری رو با قوت و درست انجام بدیم.[1]  و به همین خاطر است که اینقدر سفارش به تفکر و تعمق در مورد مسائل شده است.[2] اما اگه فردی کاری رو انجام داد و خطایی کرد اونوقت من برم همه جا جار بزنم که آی مردم فلانی این اشتباه رو کرده؟ یا خودش رو هی سرزنش کنم که ای فلان شده چرا این طوری میکنی؟ یا نه اصلا در گوش ها پچ پچ کنم که : آره، این فلانی هم آدم نیست ها. اونم فلان کار رو کرده....وای به حال من اگه بخوام چنین کارهایی رو بکنم. اونوقت من می تونم اسم خودم رو بزارم مسلمان؟ مومن که هیچ. همون مسلمان هم گمون نکنم!

تازه این که خطا و اشتباه در امری بود. اگه من ببینم که کسی گناهی انجام می ده باید گناهش رو جار بزنم؟ به روی خودش بیارم؟ یا حتی اصلا این اجازه رو دارم که تو ذهنم هی به خودم یادآوری کنم؟  شنیدی اون روایت رو که می گه:  بهترین برادر تو آن کسى است که گناه و خطاى تو را به خود، فراموش کند و خوبی های تو رو به خودش یادآوری کند.[3] حتی تو ذهنمون هم نباید یادآوری کنیم دیگه چه برسه به جار زدن.

خدایا کمکم کن صفت ستاریتت رو به ارث ببرم . به ارث بردن چنین چیزی خیلی زیباست. چند روز پیش روایت نابی رو دیدم در مورد هفتاد گناه کبیره[4].  ببین می تونی تو عکس زیر هفتاد تیکه رو بشماری!!!

 

خیلی برام جالب بود که اینقدر خداوند هوای بنده هاشوداره  و ما بنده ها چقدر خدا رو می بینیم؟؟!!

جواب تو را می طلبد. پس بجواب.

دوشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۱۲:۰۹ ق.ظ

معمولا پست خارج از موعد نمی زنم اما گفتم یه ناپرهیزی هم بکنم بد نیست!

همیشه فکر می کردم چه چیزی باعث می شه که افراد برای کارهای مختلف انگیزه داشته باشن؟مثال بزنم؟ بله چشم.

مثلا با اینکه کسی مهلش نمی ذاره ولی دو ساله می ره دیدن یه بنده خدایی که هر دفعه هم می بیندش بهش فحش می ده.

مثلا با اینکه می دونه هیچ کودوم از شاگرداش سر کلاسه نه به حرفش گوش می دن و نه اصلا فلان استاد رو به استادی قبول دارن باز هم می ره سر کلاس.

یا اینکه با اینکه می دونه کسی بهش اهمیت نمی ده که نگران بقیه باشه باز هم نگران بقیه هست(این هم یه مدل عمل کردنه دیگه)

یا مثلا با اینکه می دونه هیچکس این کاری رو که می کنه قبول نمی کنه و رد می کنن باز هم این خلاقیتش رو استفاده می کنه. باز هم داستان می نویسه. باز هم کار جدیدی خلق می کنه و ...

واقعا... وقتی کسی نباشه که ادم به خاطر اون کاری رو انجام بده، بعضی ادم ها چرا این کار ها رو انجام می دن؟

الانه که انسان های مومن بگن خدا که هست. وظیفه که هست. بله البته. وظیفه هم هست. اما برای افراد کم ایمان اگه نگم بی ایمانی مثل من چی می تونه انگیزه ام بشه برای اینکه جایی باشم که کسی نمی خواد اون جا باشم یا کاری رو بکنم که کسی نمی خواد اون کار رو بکنم. یا اصلا کلا الکی برای خودم یه پژوهشی بکنم مثلا. الکی برای خودم درس بخونم...

یه جورایی شاید به هدف هم بر گرده ها. به عامل محرک انسان هم بر می گرده.

به نظرتون چی باعث می شه من حرکت کنم و خمود نباشم و بی حال نباشم و ... وقتی کل روزگار بر علیه منه، یا  بر فرض عشقم، همسرم، کودکم، نوه هام، پدر و مادرم و دوستام و خلاصه کسایی که بودنشون برای من مایه انگیزه و تحرک هست رو نمی بینم؟

پی نوشت:   این مطلب خارج از موعد بود (به قول برخی ها حاشیه)، پست قبلی رو از دست ندی.

ظــــــــــــرف

جمعه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۲:۲۶ ق.ظ

هر وقت می خواستم پست هامو قبل از جمعه بنویسم که لطافت و سنگینی جمعه ها رو تو وبم نریزم نشد که نشد و اتفاقا همون موقع به روز کردن هام جمعه ها شد. این بار از جمعه ها می گویم.

جمعه ای که به رسم ایرانی روز تعطیل است و به رسم کهن روز خانواده. به رسم اسلام روز نظافت و پاکیزگی1. به رسم بندگی روز عبودیت و بنده پروری2 . روز قبولی دوچندان اعمال و روز مضاعف شدن ثواب3 و عقاب ها...

جمعه انگار، ظرف وجودی عظیمی دارد برای صلوات. صلواتی که ثوابش فقط به شمارش پروردگار است. ظرف محدودی دارد برای معصیت. که معصیت در این روز عقاب بیشتری دارد. ظرف وسیعی دارد برای مناجات که اذکار فراوانی در این روز ذکر شده و هر چه به غروب نزدیک تر می شویم انگاز این ظرفیت وسیع تر و وسیع تر می شود. مانند افتابی که در غروب پهن می شود. و آن زمان است که دعای سمات را می خوانیم.

اما این جمعه با این همه ظرف وجودی اش برای طاعت و عبادت و و لایت و ظهور به چه درد من می خورد؟ منی که ظرفیت این ظرف را ندارم. من در روزها نهفته ام یا روز ها در من؟ اگر ظرفیت  من پذیرای وسعت جمعه را نداشته باشد ، آنگاه گمان میکنم : جمعه ها روز غم است. چون من ظرفیت شادی در ان روز را نداشتم. شادی ذکر و صلوات و مناجات.

در طول هفته مراقبه و مشارطه را باید داشت تا ظرفیتمان برای جمعه افزون شود.

باید تلاوت قران و ادعیه را داشت تا باز هم سعه وجودیمان عظیم تر شود.

دقت کردی هر چه به روز جمعه نزدیک تر می شویم تراکم مناجات ها بیشتر می شود؟ دعای کمیل. دعای صباح. دعای خاصه جمعه. دعای ندبه. نماز جمعه. غسل جمعه. اذکار و صلوات خاصه جمعه. دعای سمات و باز هم کمی ارام تر و ارام تر ...انگار جمعه برای به اوج رسیدن است. انگار جمعه قله ی روزهای دیگر است. انگار و انگار....

جمعه ها (البته هر روز اما جمعه ها خاص تر )، بسیار صلوات بفرستید بر محمد و ال محمد...

اللهم صل علی محمد  و ال محمد و عجل فرجهم 4

ادامه مطلب رو بخون. منفعت می بری. به یادت بسپار و توفیق عمل کردن رو هم از خداوند بخواه ...التماس دعا